تاريخ : يکشنبه 4 دی 1390 | 13:35 | نویسنده : مــ ریــم _ سـ پنتــا

بـــــه بـــــه بــــه ســــــــلام سلام خوش اومدین...

قدم رنجه فرمودین، صفا آوردین به وبـــــخاطره کوچیک ما

من و سپنتا امیدواریم لحظه های خوبی رو اینجا داشته باشین.

بفرمایین تو،دم در بده!!!

   1680845uttxqhbxj1.gif

   

 

 

 

 

 

 

راستی مامانم خیلی سیب سرخ دوست داره هر کی دوست داشت براش یه سیب سرخ  بذاره!!!





[موضوع : ]
تاريخ : سه شنبه 2 ارديبهشت 1393 | 22:01 | نویسنده : مــ ریــم _ سـ پنتــا
http://upload7.ir/viewer.php?file=99424423640895353801.jpg



[موضوع : ]
تاريخ : سه شنبه 7 خرداد 1392 | 0:10 | نویسنده : مــ ریــم _ سـ پنتــا
دیشب بعد از اینکه شام خوردیم سپنتا رفت که باباش دستاشو بشوره...دستو صورتشو که شست اومد توی هال یه دوری زد و نگاهی کرد و گفت:خب!.....تعریف کن!!!! همین طوری مات ومبهوت مونده بودم...دوباره گفت: خب تعریف کن!!! ... هیچی ...من هم شروع کردم وقایع اتفاقیه رو از صبح تا همون ساعت براش تعریف کردم که...آره صبح بیدار شدیم ، صبخانه خوردیم ...رفتیم خونه فاطمه ...بستنی خوردیم...بازی کردیمو...رسیدم به شب ...گفتم که ...رفتیم بیرون ...شام گرفتیم(بروستد گرفته بودیم...فکر نمی کردم اسمشو بدونه به همین خاطر گفتم) مرغ خریدیم آوردیم خونه خوردیم. یه دفعه دیدم میگه:بروشتد خییدیم ...آودیم...خوردیم!!!!!!!!!!! دیگه نزدیک بود از تعجب شاخ دربیارم. الهی من فربون اون شیرین زبونیات برم که آدمو غافلگیر میکنه....با دقت همه کلمات و اتفاقات رو توی ذهنت ثبت می کنی و به جاش ازش استفاده می کنی....۱۰۰۰۰تا بووووووس برای پسر دقیق و باهوش خودم



[موضوع : شیرین کاری های قند عسل سپنتا]
تاريخ : شنبه 4 خرداد 1392 | 8:52 | نویسنده : مــ ریــم _ سـ پنتــا

نازنین مریم دومین سالروز تولدت هم رسید عزیز دلم انشاالله که هر چقدر که از خدا عمر می گیری هر روزش

سرشار از خوشی و موفقیت باشه...٢ ساله که در کنار ما داری زندگی می کنی و به ما زندگی میدی...

از خدا می خوام که بتونم مادر خوبی برات باشم ...همیشه...

 

[URL=http://www.glitterjoy.com/comments/birthday/bear-birthday.gif.html][IMG]http://www.glitterjoy.com/comments/birthday/bear-birthday.gif[/IMG][/URL]





[موضوع : 2 سالگی سپنتا]
تاريخ : دوشنبه 30 ارديبهشت 1392 | 12:09 | نویسنده : مــ ریــم _ سـ پنتــا

سلام پسر نازنینیم.... خیلی وقته که فرصت نکردم بیام و لحظه های قشنگتو ثبت برسونم...این روزها تغییرات

زیادی کردی...از همه شیرینتر حرف زدنته که دل همه رو برده...

کلمه های که سپنتا زیاد می گه...

اتوبوس....البته از ٣ ماه پیش یاد گرفته موقعی که تو جاده بودیم ماشینها رو براش معرفی می کردیم و دیدم که خودش هم تکرار می کنه

کامیون-کمپسیدی...کمپرسی- میکان...پیکان-پیشیا...پرشیا-شنتیا...زانتیا-مگان-سمند-پیژو-وانت

حسین آ قاقا...پژو ٢٠٦ ...چون حسین آقا(شوهرخاله سپنتا) پژو ٢٠٦ داره ...سپنتا ٢٠٦ رو با این اسم میشناسه!!!!

فوکو...بیل مکانیکی!!! پشت خونه باباجون اینا داشتن خاک برداری می کردن ...یه بیل مکانیکی اونجا بود که البته اولش سپنتا خیلی ازش می ترسید ...بعد که باباش اومد و براش توضیح داد دیگه ترسش ریخت و از اون به بعد دیگه همش مشتاق بود که بره فوکو(بیل مکانیکی) ببینه...

...و خیلی چیزهای دیگه ...الان که دیگه جمله هم میگه...

٢ روز پیش خونه مادر جون بودیم ..همه روی صندلی نشسته بودن ...سپمنتا هم رفت رو صندلی نشست و گفت: خـــب...!!!منم بهش گفتم : خب پسرم خوبی؟؟؟ چه خبر؟؟؟

اون هم برگشت گفت: سامتی(سلامتی)!!!!!!!!!!!!!چیزی نمونده بود از تعجب شاخ دربیارم....اون قدر دقیقه که هر حرفی زده میشه کاملا توی ذهنش ثبت می کنه و می دونه که کاربردش کجاست!!!!

الهی قربون پسرم برمماچ





[موضوع : ]
تاريخ : دوشنبه 11 دی 1391 | 22:44 | نویسنده : مــ ریــم _ سـ پنتــا

وقتی که یه نی نی خوشگل تصمیم می گیره روی پای خودش وایسه و به اصطلاح ماست بخوره....

ماست خورووون

ماست خورووون

.........البته فکر می کنم این عکس برای 2 ماه پیشه!!!!!!!!!





[موضوع : 17 ماهگی سپنتا]
تاريخ : شنبه 9 دی 1391 | 11:03 | نویسنده : مــ ریــم _ سـ پنتــا

٢ شب پیش  از تلویزیون آهنگ "سرزمین شمالی " داشت پخش می شد... و من هم شروع کردم همزمان با

آهنگ می گفتم"لا لا لالا لا لا "..... دیدم سپنتا هم شروع کرد به خوندن با زبون شیرینش...لا لا لا لا  .... 

وااااای می خواستم بگیرم قورتش بدم....متفکر  با باباجی زدیم زیر خنده....خنده

عاشقتـــــــــــــــــ م عسلمماچ





[موضوع : 19 ماهگی سپنتا]
تاريخ : يکشنبه 21 آبان 1391 | 10:14 | نویسنده : مــ ریــم _ سـ پنتــا

چند وقت پیش مشغول کار بودم که داره با یه صدای مظلومانه صدا می زنه: نَ نَ با یه آهنگ خاصی...رفتم

دیدم وااای از طبقه شلف بالا رفته و توش نشسته!!!! و هی صدا می زد نَ نَ ....گیر کرده بود اون تو...

منم زودی دوربینو برداشتم و ازش فیلم عکس گرفتم...

بعد که فیلمشو به خودش نشون می دادم با دقت و تعجب نگاه می کرد.... و حالا هر وقت می گم نَ نَ

می ره سراغ شلفش و می خواد ازش بره بالا...

نَ نَ





[موضوع : 15 ماهگی سپنتا]
تاريخ : يکشنبه 21 آبان 1391 | 10:04 | نویسنده : مــ ریــم _ سـ پنتــا

٥-٦ روزی میشه که یاد گرفته در کابینت ها رو باز کنه...و همه وسایلو داخلشو بیرون می ریزه و وقتی که

خالی میشه خودش  میره توش میشینه....!!!!!!!!!

کابینت

کابینت

کابینت

کابینت

کابینت





[موضوع : 17 ماهگی سپنتا]
تاريخ : يکشنبه 21 آبان 1391 | 0:16 | نویسنده : مــ ریــم _ سـ پنتــا

یا لحظه ها خیلی سریع دارن عبور می کنن ...یا اینکه تو خیلی زود داری رشد می کنی...به هر حال من به

گرد پای هر دوتون نمی رسم....ای لحظه ها یه کمی صبر کنید تا من هم برسم بهتون!!!!!

هر روز با شکوفایی لحظه به لحظه تو روبرو میشم و دلم می خواد همون موقع همه رو ثبت کنم...اینجا ...

توی این وبخاطره موندنیت...اما همیشه زودی دیر میشه....تا حالا لغتهای زیادی رو یاد گرفتی... کارهای

عجیب غریب می کنی و ما رو شگفت زده می کنی...یادمه تقریبا ٢ ماه پیش بود اوایل مهر ماه ...با فاطمه

شمردیم و دیدیم که ١٨ کلمه رو بلدی بگی...و حالا بیشتر هم شده...فعالیتت هم که روز به روز بیشتر

میشه..و می خوای از همه چی سر در بیاری...اما حیف که نمی تونم گزارش همه کارهاتو لحظه به لحظه

ثبت کنم...با همه مهربونی...مخصوصا با بچه ها...قربون دل مهربونت برمقلبماچ

 

16 ماهگی





[موضوع : 17 ماهگی سپنتا]
تاريخ : جمعه 21 مهر 1391 | 15:33 | نویسنده : مــ ریــم _ سـ پنتــا

امروز به باباجی گفتم می خوام سپنتا رو بفرستم خونه خاله زهره تا یک کمی با خیال راحت به کارهای عقب

مونده برسم...آخه جدیدا کار کردن با وجود سپنتا خیلی سخت شده ...منم که فس فس ...تا میام یه کاری

انجام بدم سپنتا هم یه گوشه دیگه یه کار جدید برام می تراشه...خلاصه صبح باباجی سر راه دانشگاه

سپنتا رو برد خونه خاله زهره...اما ....از لحظه ای که رفته همش دلم پیششه...اصلا نمی تونم تمرکز کنم...

ای کاش نمی رفتی پسرم ...وجودت توی خونه به من انرژی می ده پسر گلم...کاش نمی رفتیابرو





[موضوع : ]
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 14 صفحه بعد