سپنتاسپنتا، تا این لحظه: 15 سال و 5 ماه و 1 روز سن داره

سـ3ـــ مثل سپـــــــنتا❤❤❤

40⋆ نوبت منــــــــــ ـ ـ ـ ـهـِ

من اومـــــــــــــــــــدم اگه پیدام کردی؟؟؟ سلام مادر .خیلی ممنون .5 ماهگی شما هم مبارک!!!!!! امروز من 5 ماهه شدم .5 ماه یعنی خیلی زیاد ؟؟؟مامانم می گه باید خاطراتمو خودم بنویسم. باشه ...برای شروع......؟؟؟ آها!!!چند شب پیشا مامانی منو گذاشته بود توی تختم و رفته بود دنبال کار خودش. من هم برای سرگرم کردن خودم ابتکار به خرج دادم و پتویی که کنار دستم بود رو کشیدم توی صورتم .مامانی اومد بالای سرم و صدام کرد: - سپنتا ؟!!! من یه لحظه از زیر پتو بیرون اومدم و دوباره می رفتم زیر پتو و دست و پا می زدم .دوباره مامان صدا کرد منو ومن از زیر پتو دراومدم و دوباره زودی می ر...
3 آبان 1390

38⋆ نــوبـــت خودتــِــــ ـ ـهـِ

                 شبت بخیر گل ناز .می بینم که دیگه می تونی بخونی....   خب حالا که خودت بلدی بخونی از این به بعد خودت هم خاطراتتو می نویسی. موفق باشی پسر گلم من هم گاهی اوقات می تونم کمکت کنم .   ...
2 آبان 1390

37⋆خـــودم بلـــد ـم بخــونم

  امروز می خواستم برات کتاب بخونم مثلا..همین که کتابو می گرفتم که بخونم دستای تپلیتو به طرف کتاب دراز می کردی و می خواستی کتابو بگیری و خودت بخونی...   مامان بده ...بده به من کتابو...                     خودم بلدم بخونم ...ببین                     دیدی چه قشنگ می خونم... آره ...بهتره بگی قشنگ می خورم ، نه می خونم.الهی فدای اون دستات بشم عشق مادر. خیلی ممنون ...کلی لذت بردیم از خوندنتون. ...
1 آبان 1390

36⋆اولــــ ـیـ ــــن د و ر ی

 ٤شنبه رفتم ثبت نام کردم در کمیته کنترل نظارت و اجرای نظام مهندسی.قراره شد تماس بگیرن و بریم برای بازدید از ساختمونها. ٥شنبه تماس گرفتن و گفتن گه شنبه باید بیای.فکر نمی کردم به این زودی باشه.به هر حال باید یه فکری برای سپنتا می کردم که پیش کی بذارمش.تصمیم بر این شد که بذاریمش پیش خاله گیتی. شنبه رسید و من کلی دلشوره داشتم که چی میشه ؟ آخه اولین بار که می خواستم سپنتا رو بذارم و طولانی مدت برم.خیلی هم به من وابسته شده .ولی خب بالاخره باید عادت کنه. صبح زود با بابایی رفتیم خونه خاله گیتی.یه مقدار هم شیر دوشیده  بودم .ساعت ٩ باید می رفتم موقع رفتن  سپنتا یه کمی غر می زد. دیگه هر طور بود دلمو به دریا ز...
30 مهر 1390

35⋆سپنتا و برنامـ ـه کودک

 چند روزی میشه که سپنتا جونم با برنامه های کودک به خوبی رابطه برقرار میکنه. صبح ها برنامه خاله شادونه سرگرمش می کنه.وقتی اونا آواز می خونن سپنتا هم شروع می کنه به آواز خوندن......... عقه عقه مقه ق ق ق..... ظهر ها هم که با پنگول سرگرمه.اونا رو هم دوست داره. هر چند وقتی هم این وسطا دنبال من می گرده تا منو میبینه یه لبخندی می زنه و دوباره به تلویزیون خیره میشه.یه نیمساعتی رو اینطوری می گذرونه.     ...
25 مهر 1390

34⋆پـاییـــــــــــز گــ ـرد ی

  امروز تصمیم گرفتیم که بریم به دیدار پاییز.آخه ٢٠ روزی می گذره و ما هنوز پاییز گردی نکردیم.پاییز فصل قشنگیه.هارمونی رنگهای رویایی.مثل یه موسیقی لایت می مونه. البته هنوز اون طور که باید درختها رنگ به رنگ نشدن.به هر حال از خونه زدیم بیرون و رفتیم به طرف پارک جنگلی فدک.اونجا یادگاریامونو از پاییز ٩٠ که اولین پاییز عمر سپنتا جونمه، گرفتیم. بعد از اون رفتیم خونه باباجون.و من و بابایی که هوس یک آهنگ مشترک کرده بودیم ،توی راه گذاشتیم و گوش می کردیم (دوباره نمی خوام چشای خیسمو کسی ببینه ....) و عشق مامان و بابا هم که برای خودش خوابیده بود.ناهار خونه باباجون اینا بودیم.عصر که شد من و باباجون و سپنتا ...
22 مهر 1390